مؤلف مجهول

299

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

[ باب بيست و ششم در تذكرهء احوال شيخ صاحب ولايت حضرت شيخ سعادت قدس الله تعالى سره ] باب بيست و ششم در تذكرهء احوال شيخ صاحب ولايت ، و مظهر كرامت ، و منبع سخاوت ، و مظهر خارق « 1 » عادت ، و كان گوهر فصاحت ، و معدن جوهر بلاغت ، و در درياى لطافت ، و روندهء طريق ارباب ملامت ، و صاحب علامت ، و سلطان روز قيامت ، شيخ هرمز 67 ، حضرت شيخ سعادت قدس الله تعالى سره و افاض على روس العالمين بره ، كه « 2 » مردى بود بىقيد و خوش‌خوان و بلندآواز و مقام‌شناس و در نغمهء داودى عديم المثل ، كه اهل هرمز مشتاق يك نغمهء او بودند . اما در اوايل حال به اهل علم هم صحبت بود و هم سير . و در ميان طلبه بسيار معتبر بود كه بىوجود او هيچ مجلس منعقد نمىشد . روزى در مجلس نشسته بود و نوابى داشت كه اهل مجلس همه در گريه بودند ، و جانوران خوش‌الحان در ناله ، كه خال او نجم الدّين ساغر پيدا شد ، و در مقام غضب شد كه « 3 » : اى بىسعادت ! حيف ازين نام كه به تو نهاده‌اند ! اين چه افعال ذميمه و كردار قبيحه و اطوار خسيسه است كه تو مىكنى ؟ كدام پدر تو اين‌كاره بود كه تو اين كاره ( اى ) ؟ گويان از گوش وى گرفته دو تپانچه بر روى « 4 » وى بزد و روان شد . خواجه از سر غيرت از مجلس برآمد و از شهر نيز « 5 » . و نمدى دربر كرد ، و كلاه نمدين در سر « 6 » . و به دو تن قلندر روبه‌راه كرد ، و سفر روم « 7 » اختيار كرد . و از منهيات مرتكب بود « 8 » و ليكن شبها به درگاه حضرت بىنيازى تا روز رخ زرد مىسود . روزى به خاطرش آمد كه تا كى به اين دو تن درويش دربه‌در درويزه « 9 » كنم ، و خويشتن را چون سگ خوار « 10 » از پى نان‌ريزه كنم ؟ چون‌كه اين وادى را « 11 » اختيار كرده‌ام ، بايد كه چندى را به خود يار كشم و مركب نفس را زير بار كشم . تا كى مشقت روزگار كشم ، و تنها به تن زار كشم ؟ در همين انديشه بود كه دو تن قلندرى از گوشهء گورستانى پيدا شدند و گفتند : اى خواجه ! چه انديشه دارى كه سر تفكر به زانوى تدبر نهاده ( اى ) و حيران كار خود مانده ( اى ) « 12 » ؟ خواجه گفت : آرى ! من مردى بودم كه پدرم مال بىقياس داشت ، و مرا در ناز و نعمت نگاه داشته بود « 13 » . در خردى از پدر خود ماندم . اموال « 14 » و اشياء مرا خالم خورد و تمام كرد ، و جرأت من تقاضاى آن نكرد كه از وى طلب كنم . خود را در ميان طلبه انداختم از جهت بعضى چيزها كه در ميان آن طايفه است . مستحق تعظيم گشتم . ازينم نيز خالم رشك

--> ( 1 ) - ب : خوارق ( 2 ) - ب : - كه ( 3 ) - ب : - كه ( 4 ) - ب : به روى وى ( 5 ) - ب : - و از شهر نيز ( 6 ) - ب : كلاه نمدين بر سر كرد و ( 7 ) - ب : - روم ( 8 ) - الف : - بود ( 9 ) - الف : درويذه ، ب : دريوزه ( 10 ) - متن تق ، جميع نسخ : خار ( 11 ) - ب : - را ( 12 ) - ب ، ت : كار خودى ( 13 ) - ب : نگه داشت ( 14 ) - ب : - اموال